هامون سترون ؛ شعري از استاد احمد باراني
استاد احمد باراني دانشجوي دكتري ادبيات فارسي و دبير دبيرستان دهخدا شهرستان دورود است. موضوع تز دكتراي ايشان بررسي گويش لري است. شعر هامون سترون را از وبلاگ ايشان برگرفته ايم:
هنگام خزان است و شب تيرهي بهمن
دل در هوس روشني و گردش گلشـن
افسوس خزان كرده دراين ناحيه مسكن
در زابل هستي ، ز پي مـــرگ تهمتن
كارم شده شيون ؛ هامون سترون
ديري است نگاهم سوي زابل نگران است
هامون بهاري همه جا خــوار خزان است
نيلـــــوفر آبي به دل خاك نهان است
ضحاك ستم در دل اين دشت دوان است
آمادهي كشتن ؛ هامون ستــرون
گفتــــــــند هزاره به هزاره تو بزايي
زنگ از رخ غمديدهي ايران ، بزدايـــي
فرياد كــــــــني بر ستم و ظلم نپايي
اي آرزوي مردم ايران تو كجـــــــايي
اي رفته ز ميهن ؛ هامون ستـرون
گفتـند كه خورشيد جهانتاب ، تويي تو
سرمايهي هر چشــمه و هر آب ، تويي تو
در ديدهي خونبار جهان ، خواب ، تويي تو
مواج و خروشــــنده و بيتاب ، تويي تو
اي چشمهي روشن ؛ هامون ستـــــرون
گفتـــــند كه نيلوفر تو ، مادر داد است
گفتــــند كه هوشيدر ماه ، از تو بزادست
اينك رخ تو ، پايگه غصــــــه و ياد است
آن دشت پر از عشق ، كنون خانهي باد است
اي سور تو شيون ؛ هامون ستــــــرون
كو مژدهي پيروزي بهـــــــرام ظفرمند ؟
كو دست فريدون كه به ضحـــاك نهد بند ؟
كو موج خروشان سراسيمهي چون قنـــد ؟
گرشاسپ ، كجا تخــــــم عدالت بپراكند ؟
كو گرد تهمتن ؟ هامون ستــــــــرون
نيــزار تو ، ديگر به نظر ، رشك جنان نيست
آن برهي ايزد به كنــــــار تو دوان نيست
دوشيزهي بكري به كـــران تو ، چمان نيست
نيلـــــــــوفر آبي تو در آب عيان نيست
خشكيــــــده به دامن ؛ هامون سترون
ديگر گز تو ، تيـــــر به چشم جهلا نيست
ياريگـــــــــر روز بد و رنج عقلا نيست
اميد رهايي ، ز كف شيــــــــر بلا نيست
سيمرغ ، دگر در غـــــم تنهايي ما نيست
اي كشتهي بي تن ؛ هامـــــون سترون
چشمم به ره داد فــــــريدون ، كه بيايد
زنجير ، ز پاي همه شيران ، بگشــــــايد
ضحاك ستم را به خوشـــــي ، بند نمايد
در كوه دماونـــــــــد و برآن هيچ نپايد
چون گرد تهمتن ؛ هامــــــون سترون
افسوس ، فريدون شده ترســـان و گريزان
ديوان سپيـــــــــد و سيه ظلم ، فراوان
آشفته ز توران بلا ، مهد دليـــــــــران
دلهاي همه غمزدگان ، ســــوي تو پويان
آمادهي مردن ؛ هامــــــــون سترون
هر شب، به اميـــــد رخ فرداي تو تا كي ؟
غمديده و دلبسته و شيــــداي تو تا كي ؟
بيهوده بسوزم به تمنـــــــاي تو تا كي ؟
تا كي به خيـــــــــال رخ زيباي تو تا كي
اين ديده به روزن ؟ هامـــــون سترون
خامش منشين ، از همه ســـو، جوش بر آور
پر كن همـــــــه عالم ز صفاي در و گوهر
نيلــــــــــوفر رنگين ز دل خويش برآور
هوشيــــــــدرمهچهــــرهي آزاده بپرور
كن هديه به ميهن ؛ هامــــــون ستـــرون
امواج تو اينك ، ز ســــــرشك من و ما زاد
رفت آن همه زيبايي و اميــــــــد تو بر باد
آن قرعهي نابـــــــــودي ، بر نام تو افتاد
زد بوسه ، لب مرگ، بر آن چهــــرهي ناشاد
در شادي دشمن ؛ هامــــــون ستـــــــرون
اندوه تو ، شــــــــادي ز دل آدميان ، برد
اميد رهايي به دل اهل جهــــــــان ، مرد
اشكم چو يخ اندر دل غمگين من افســـــرد
چشمان من از لحظهي ديدار تو پژمـــــــرد
چون لاله به گلخن ؛ هامــــــــون ستـــرون
اميد من افسوس ، همه خواب و خيــــال است
آزادي اين ملت غمديده ، محـــــــا ل است
از بار ستم ، قامت اين قـــــــوم ، هلال است
آن قامت چون ســرو كنون گشته چو دال است
از سردي بهمن ؛ هامـــــــــون ستــــرون
افسوس ، از آن آب گهرزاي تو ، افســـــــوس
افسوس ، از آن چهرهي زيباي تو ، افســـــوس
افسوس ، زنيلوفر بوياي تو ، افســــــــــوس
افسوس ، ز دوشيزهي نازاي تو ، افســـــــوس
هامون ستـــــــرون ؛ هامون ستــــرون
برگرفته از وبلاگ استاد باراني ؛ هامون سترون http://hamoon-e-satarvan.blogfa.com/
























آفرین بر شما معلم دلیر
من به عنوان یکی از دانش اموزانتان به شما افتخار میکنم
باعرض سلام وخسته نباشيدخدمت دبيرمحترم آقاي باراني.من مي خوستم بگم كه وبلاگ خيلي جالبي داريد وازشما مي خواهم كه به كارخودادامه دهيد. ازسوي يكي ازدانش آموزانتان دردبيرستان دهخدا
با سلام و احترام فراوان
شعر زيبارا چندين و چندين بار خواندم و لذت بسياری بردم. ياد روزهايی که سر کلاس شما درس می خوانديم و آن روزها ديگر بر نمی گردد.هميشه دانش آموز شما دکتر صفر قائدرحمتی.
در خواب های کودکی ام
شب طنين سوت قطاری
از ايستگاه می گذرد
دنباله قطار انگار هيچ گاه به پايان نمی رسد
انگار بيش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هايش
تنها تويی که دست تکان می دهی
دورود بر اقای بارانی قهرمان
سلام با تشکر از استاد
من از آنجا که کاندیدم و معمولا زیاد ادبیاتی نیستم . ما حتی فرهنگی هایی که فرستادیم مجلس فرهنگی نبودن وای به حال من .
ولی یه سوال از یکی از ابیات دارم
:::: افسوس ز دوشیزه ی نازای تو افسوس::::::
جسارتا ما از کجا باید بفهمیم که دو شیزه نازاست. جدی میگم انصافا .یکی از اقوام ما زنشو طلاق داد به خاطر نازایی .اگر از اول میفهمید که نازاست دیگه از وصلت پشیمون نمیشد.
در انتخابت مجلس اگه من رای بیارم اونجا تا 4 سال اول .—بیب بیییییییییییبب
و تازه معلوم میشه که نازایی مرض نیست و در واقع نازا بیمار است مجرم نیست.
حالا دور بعدی بعد از کلی خرج و مخارج رای نمیدیم.!!!!
چرا؟؟؟ آخه چرا آخه؟!؟!؟!-
مجرم بودن نماینده یعنی چی؟ بیمار بودن !!! ما مرض داریم که رای میدیم.ببخشید یعنی شما که به من رای میخواین بدین. من نوعی وگرنه من که نماینده م همینجوری.
موکلین گرامی عزیزان دل من – تکلیفتون رو روشن کنین. من موکل مریض نمی پذیرم .اگه رای بدین باید مثل تمام مردم ایران به جز خرم آباد یه چند باری رای بدین که بفهمیم چی به چیه . من اگه نفهمم چی به چیه .چه جوری بیام تو نطق های بعدی واسه تون تعریف کنم.
خوب ؟!
اونا که رای میدن چند بار . میدونن مجلس و نمایندگی با کشت دیم یه ساله فرق داره .یه دور میکاریم یه دور برداشت.
دیگران — زدند و ما نخوردیم- ما — میزنیم تا دیگران نخورند
درود بر شما همیشه زنده باشید (از فامیل)
من بعنوان یکی از شاگردان آقای دکتر بارانی باید بگویم که ایشان نقش بی بدیلی در قبولی دانش آموزان دورودی در دانشگاه های معتبر طی سالهای 72 تا78 داشتند نمی دانم ایشان اکنون دورود تشریف دارند یا خیر در هر صورت راهنمایی های ایشان و تقویت انگیزشی دانش آموزان از سوی وی فوق العاده بود برای ایشان آزروی موفقیت و طول عمر می کنم
علی زلقی دانشجوی دکترای مدیریت آموزش عالی
موسس دانشگاه علمی کاربردی دورود