ميرنوروز شاعر بزرگ لرستان

كريم ميردريكوندي: ميرنوروز در قرن دوازدهم در پلدختر متولد شد. وي از اعقاب شاهوردي خان آخرين اتابك لرستان بوده است. اشعار مير نوروز بيشتر از نوع دوبيتي و شبيه دوبيتي هاي باباطاهر ميباشد.
تف د ري دس پتي ار كر شايي      چي قرون شاه سليمون ناروايي


كريم ميردريكوندي؛ هفته نامه تبلور انديشه شماره 12

 ميرنوروز شاعر بزرگ لرستان بنابر اخبار و رواياتي كه به ما رسيده از اعقاب ميرشاهورديخان فرمانرواي مقتدر لرستان در دوران شاه عباس كبير است. ميرنوروز در قرن دوازدهم در پلدختر متولد شد اما همچنان كه در كتاب جغرافياي تاريخي لرستان تاليف شادروان علي محمد ساكي آمده است تاريخ تولد و وفات ميرنوروز به درستي مشخص نيست. قدرمسلم انكه وي از اعقاب ميرنيدل فرزند شاهوردي خان آخرين اتابك لرستان بوده استو ميرنوروز در عهد سلطنت شاه طهماسب دوم مقارن هجوم افاغنه و ظهور نادرشاه افشار است. وي مدتي پس از زوال سلطنت شاه سليمان بدنيا آمده است.

مگاوي دارم زصديي گوسالش كم           د زمان شاه سليمان ميزنه دم

تف د ري دس پتي ار كر شايي    چي قرون شاه سليمون ناروايي

يعني نفرين بر تهي دستي اگر اگر شاهزاده هم باشي مانند سكه شاهسليمان بي اعتبار هستي. بعد از مدتي زندگي خوب مي شود و ميگويد:

بهاري فصل گل امام و دنيا      چارشمه سوري بيست و هشتم ماه

يكصد و سي سال بعد هزاري     بگذرد بر من به سختي روزگاري

اشعار مير نوروز شاعر معروف لرستان بيشتر از نوع دوبيتي و شبيه دوبيتي هاي باباطاهر ميباشد.

روزي از تقدير اين گردنده دولاب      شد بدولابچي گذارم بر لب آب

كهنه پيلي ديدم از ايام پيشي    سال آن با زال گردو كرده پيشي

بانگ رعد از رفعتش آواز زنگي     در ستونش بيستون يك پاره سنگي

ميرنوروز ار تو را عقلي د سر هه    جايدر جاي توني، جاي دگر هه

 

مطلب زير از وبلاگ ارزشمند لرسو ضميمه اين مطلب شده است
http://loresoon.blogfa.com/post-626.aspx

 پلدختر

شاعر: میرنوروز (شاعر قرن ۱۲ متولد پلدختر لرستان)

پلدختر لرستان

روزی از تقدیر این گردنده دولاب

شد بدولابچی گذارم بر لب آب

کهنه پیلی دیدم از ایام پیشی

سال آن با زال گردون کرده خویشی

بانگ رعد از رفعتش آواز زنگی

در ستونش بیستون یک پاره سنگی

در مساحت عرضش از عرض زمین بیش

گشته خط استوا از پهلویش ریش

مانده در جنبش کّوّر بام جهانی

در مقابل همچو دیوار خرابی

با وجود محکمی در عرض و طولش

کرده ویران دور چرخ بلفصولش

پایه اش از دور چرخ زشت آهنگ

واژگونه ریخته سنگش دو فرسنگ

سنگ و گچ از همدگر گردیده بیزار

همچو مهره پشت پیران سست و بیخار

باره بامی که میزد بر فلک دوش

از ثریا تا ثری گشت هماغوش

در حقیقت کردم از سنگش سئوالی

کاین بنا با سال گردون است حالی

صاحب اقبال که بانی این بنا بی

از کیان بی از کجا بی از چه جا بی؟

این همه مال این همه گنج این همه کار

برد در کار و تو گشتی باز بیکار

رنج او ضایع شد و مالش تلف شد

یادگار نام او هم ناخلف شد

شد ز غیرت هر شکافش یک دهانی

در جوابم یافت هر سنگی زبانی

گفت ای غافل ز خود سرسام مدهوش

یک زمان بر حال و احوالم بده گوش

چونکه شاپور از غرور پادشاهی

می نمود از قیصر رم باج خواهی

خود به مرسولی روان شد جانب روم

تا به بند آمد زبخت و طالع شوم

چرمه ای از خام خر اندر تنش کرد

حلقه آهن بدور گردنش کرد

تختش از خاک آفتابش تاج سر شد

پوستین دولتش از چرم خر شد

چونکه او از خسرو اییران بری شد

شهر شوشتر پای تخت قیصری شد

بعد سالی کرد اقبالش رسائی

دخت قیصر دادش از زندان رهائی

در جزای خام خر آن شاه عادل

گفت سارم چل منار و چار صد پل

اول این عالی بنا را کرد بنیاد

تا به او جم سرکشید و گشتم آباد

از سکندر صولتان دارانِژادان

جمع گشتی زیر سقفم با مدادان

تا ز یمن آن دوشاه آسمان جاه

کار من شد ساخته یک سال و شش ماه

چند سالی معبر خلق جهان بیم

شاهراه صیدگاه حروان بیم

بعد از آن در دولت نوشیروانی

پیریم را داد او از نو جوانی

در زمان هرمز و بهرام چوبین

باز من بودم خراج چین و ماچین

بوده ام در عهد خسرو نیز معمور

تاشد از آتش پرستی آتشش کور

سعد وقاص آمد و بر من گذر کرد

خوان و آتشخوانه را زیر و زبر کرد

شد لوای دولت اسلام مرفوع

رایت بخت کیانی گشت مقطوع

بعد چندی صاحب من غزنوی بود

این رواق کهنه را از نو نوی بود

دیده ام هم روزگار سنجری را

دل نوازی و رعیت پروری را

مخبرم از حال بد فرجام چنگیز

تا چه کرد آن ظالم بی باک خونریز

یادم آمد هم از اوصاف هلاکو

کو کجا رفت و کجا بود و کجا کو؟

کر شدی گوشم ز بانگ طبل تیمور

ناله می خیزد ز سقفم همچو سنتور

عاقبت از گردش این دهر خونخوار

شد خرابی در پی طاقم نمودار

پایه بی طاقت شد از حمالی طاق

آیه هذا فراقم خواند آفاق

لاله های واژگون لرستان

شد مرورم بر مرورموج  این آب

چون فلاخن سنگ پایم گشت بی تاب

حال هر خاکی به خاک ، آخر همین است

کل شیٍ یرجع الاصل این چنین است

چون کند دوران یمن این بی وفائی

تو چنین حیران و سرگردان چرائی

چون نداری در جواب من جوابی

از جواب من بگیر از خود  حسابی

من ز سنگ و گچ شدم پیوسته با هم

تو ز خاک و خلط و خون گشتی مجسم

گه به زلف و خال ، بندی دل چو مستان

می پرستی صورتی چون بت پرستان

گه خیال زن کنی گه فکر فرزند

گه تجارت می کنی گه این چند و آن چند

گه کنی یک بنده ای را بندگی سخت

تا دو دینارت دهد یک روز و یک وقت

گر سلیمان و تهمتن گردی از زور

عاقبت در گور خواهد خوردنت مور

چون درآید از درت پیک اجل تند

دست و پا مفلوج گردد دیده ها کند

این همه فکر محالت گشته باطل

مال تو گر گنج قارون شد چه حاصل

گر خدا خواهد از این راه پر از چاه

بیژن طبعم رساند در صف شاه

بشکنم این لشکر حرص و هوی را

تا ببوسم خاک پاک کربلا را

میر نوروز ار تورا  عقلی دِ سر هِه

جایدرجای تونی جای دگرهِه

Advertisements