نگاهي به اشعار احمد حجتي بروجردي

 احمد حجتي بروجردي  اسماعیل رادپور:
چند وقت پيش ديدم که نشریه لور دست به کشفي بزرگ زده و وبلاگي جسته که متعلق به شاعري توانمند و طنز پردازي است شيرين سخن. با باز شدن وبلاگ و به ياد داشتن يکي از شعرها (خر مش غلام) تازه فهميدم کجا هستم و به چه گنجي دست يافته‌ام. پس به وجد آمدم و اندکي بعد
 سخت متاثر شدم. متاثر شدم که چرا تا به حال اين وبلاگ را نيافته بودم، چرا اين شاعر در خارج از بروجرد اينقدر کم شناخته شده، چرا اين اشعار چاپ نشده‌اند و … . بهرحال شايد از خواص خود گنيجينه يکي مخفي بودن و پنهان ماندن باشد.

زبان اشعار آقاي حجتي لري است و گويش آن همان گويشي است که در شهر بروجرد مردم بدان تکلم ميکنند. از سمت شمال که بنده خبر دارم دامنه اين گويش تا روستاهاي جنوب شرقي ملاير ادامه پيدا ميکند. البته منظور مطابقت دقيق و يکسان است (با اختلافات بسيار بسيار جزئي) وگرنه اگر کمي از دقت خود بکاهيم، گويش بروجردي همان گويشي است که تا تويسرکان هم ادامه پيدا ميکند و حتي در کنگاور به همين گويش تکلم ميشود و از طرف ديگر بخشهاي زيادي در استان مرکزي (مثلا شازند يا آستانه) هم همين گويش دارند و مجموعاً ميتوان آن را گويش ثلاث ناميد که شامل شهرهاي ملاير، بروجرد، تويسرکان و کنگاور و بخشهاي شرقي استان مرکزي است و اگر در مورد آن اينقدر کم کاري شده، هيچ جاي تعجبي ندارد، چه اين يک گويش در چهار استان پخش است! اين گويش در نسبت با گويش بختياري به خرم‌آبادي نزديک است و در نسبت با گويش خرم‌آبادي به بختياري شباهت دارد. باز در نسبت با گويش خرم‌آبادي از زبان لکي دورتر و به فارسي نزديکتر است، اما از طرفي نميتوان منکر بعضي از پيوندهاي خاص آن با لکي شد که در گويش خرم‌آبادي نيست.

چن وختهَ شِيِم يئ دل ؤ جو واردِ[1] خسوره[2]م
جوري که مُخُفتم لؤِ بو واردِ خسورَه‌م

هر چئ که ميا خونه گُلش سهم عروسه
شامي[3] که مث خيونهَ گلش سهم عروسه

جام طِئ شِيهَ دايم زئر کرسي کُلِ بالا
باختِم که نساختم وا خِسوره‌م دِه او سالا
اهَ دار ؤ ندارِش هَمَه‌نِ کِردهَ حِلالِم
گُفتهَ وهِ کسي نؤ، اما مؤِم، مهَ مهَ لالم
هرکس که ورهَ يئ دَفَه شد يارِ خِسورَه‌ش
بئ شک مئشهَ عمرئ گلِ بئ خار خسوره‌ش

همينطور آقاي حجتي شعري به گويشي غير گويش خاص شهر بروجرد و غير گويش ثلاث هم دارد. اين شعر به گويش خرم آبادي است و طبق سخن ايشان، محلي ما بين بروجرد و نهاوند به اين گويش تکلم ميکند، اين سطور از آن شعر است:

کُر که ميا دم سرت، هل ؤ پليچه – کم رؤ مين کيچه
چَش وا کن ؤ رؤ ده نخش جور مليچه – کم رؤ مين کيچه

بن مايه ي اشعار ايشان البته نقادي طنزآميزِ است در حيطه ي اخلاقياتِ اجتماعي، ليکن موضوعات عاشقانه و فلسفي هم بين آنهار يافت مي شود. مانند:

مهَ کشته‌ي[4] چشاتم، چه وادِم کنه؟
مه مرده‌ي نياتم چه وادِم کُنَه؟
بهشتي ماخاي باي يا جَنِمي
خدا مئنه واتِم چه وادم کنه؟

اَير پَر بِيَن وِم بَرِم آسمونا
هني خاک پاتِم، چه وادم کنه؟

يا شعر فلسفي مانند شعر شب که در آن روز، از شب گله‌مند است.

شؤ شِيهَ پرده ي پهنُو کاري
شؤ شيه مؤعدِ افسو کاري

اما در طنز، اشعار ايشان طراوتي ديگر دارد. جايي خواندم که کسي گفته بود، گويش بروجردي خشونت گويش خرم آبادي را ندارد، و اصلاً اين گويش، گويش طنز است. انگار گوينده‌ي اين سخن تحت تاثير زياده روي هاي صدا و سيما در تمسخر گويش‌ها باشد، خاصه آنکه از بد روزگار آقايان نمونه‌ي گويش روستايي را همين گويش گرفته‌اند (البته در آثار ايشان اين گويش ديگر نه متعلق به زبان لري که فارسي شده است) و طعمه‌ي لودگي ايشان مردم روستايي گشته‌اند و اينقدر راحت هم اين گويش و هم جمعيت بسيار پر اهيمت روستاييان را مورد استهزاء قرار ميدهند. اما به اين سخن باز گرديم که آيا گويش بروجردي خود طناز است يا خير. حقير ميگويد تا اين سخن مطلق نشود البته بالنسبه صحيح ميباشد که گويش ثلاث به نسبت ديگر گويشهاي لري، از همه براي طنز پردازي مناسب‌تر است. ولي مبادا گمان شود که مردم ثلاث‌نشين و بروجرد هر روزه به جاي پردازش امور زندگي در حال خنديدن به يکديگرند، بلکه بايد دانست که اين مردم با همين گويش کار ميکنند، داد و ستد ميکنند، جنگ ميکنند، صلح ميکنند، نصيحت ميکنند، عاشقانه مي‌گويند، عارفانه ميگويند، به دوست دوستانه ميگويند، به دشمن ناسزاء ميگويند و فقط به وقت خنده ايشان در گفتار البته شيرين ترند.

اما بازگرديم به اشعار آقاي حجتي. طنز ايشان اولاً فوق العاده قوي است چه در استفاده از کلمات و منطق جملات و چه در داستان. معروفترين شعر ايشان «خر مش غلام» است، حکايت انسان که به بهانه‌ي لوازم، از خودِ سنت جدا شده، و دست آخر همين لوازم موجب مرگ انسانيت ميشود. «خر مش غلام» از صاحب خويش گله‌مند است که چقدر به او جفا ميکند، پس فرار ميکند و از سختي‌هايي ياد ميکند که بر او رفته و حتي در چهره اي انديشمندانه به حماقتهاي مش غلام ميگويد:

کئ گفته مَه خر بشم تو آيِم
مَه کَه بَخُرم تو مغز بايم
کئ طؤله‌نِ اولش بِنا کِرد
طاقش که زدِس مَنِه هِنا[5] کِرد

پس خر مش غلام نفرين ميکند که غلام دچار بدبدختي شده ماشين سوار گردد، نفريني که در ميگرد و دست آخر اين ماشين و «پيچ نا وَلَد کش» غلام را به کشتن ميدهد، و از سوي ديگر خر مش غلام سرگردان در بيابان ها طعمه گرگ و لاشخور ميشود.

احمد حجتي با تمام تعلق خاطري که نسبت به شهر خويش، بروجرد دارد، نسبت به خطاهاي اجتماعي و اخلاقهاي نادرست مردمش چشم بر هم نميگذارد. ملايري‌ها ضرب‌المثلي دارند که «ناوَنّهِ اَه اؤ بؤره، ملايره چؤ مؤره»، اگر نهاوند را بدليل سرآب‌هاي بسيارش، آب ببرد، ملاير را سخن‌چيني خواهد برد. جالب است که بروجردي‌ها هم در مورد بروجرد اين ضرب‌المثل را دارند و آقاي حجتي در شعر «پل لوار» بر اساس اين ضرب‌المثل به نقد چنين  بداخلاقيي ميپردازد، و توجه را به اين نکته جلب ميکند که سخن‌چيني ما چه تبعاتي ميتواند داشته باشد، که حتي تا مرگ هم پيش رفتني است. و طنز غم‌انگيز «پل لوار» هم حکايت زني است که روزي به خاطر گم شدن کوپن در محله پل لوار داد مي‌زده، پس مردم شروع به سخن‌چيني دربارة او ميکنند تا نهايتاً اين زن چاره‌اي جز خودکشي نمي‌بيند.

باعث مرگِ زنَه هؤ چؤ بي
درِ گوشي پچ ؤ پچ رؤ رؤ بي
آخرِش گفتِن که او داد ؤ هؤار
که وه پا بي ده سر پيول لوار
سرِ ائ بي که کوپن گم شيه بي
لت ؤ کت وا لقه و سُم شيه بي
نمئنم کئ بيه کرده چنئ جُفت
حق بيامرزه بؤه‌ي هرکَه که گفت
شهر ناونّهِ اَير اؤ مؤره
وري‌يرده آخرش چؤ مؤره

در شعر «يايِتَه»، آقاي حجتي زماني به گذشته برگشته، و از صفاي مردم آن زمان و راحتي زندگي قديم سخن ميگويد.

دؤر هم جَـم مئشُييم اَه سرِ شؤ تا وه سحر
صووَتا و مَتَلا او هَمَه خَنّا يايتَه؟

اينکه مردم گذشته، متخلق به مهر و وفا بودند و مسائلي از اين قبيل:

سرِ قؤلئ که مئايِن بي‌يِشُون تا دمِ مرگ
ائسونَک[6] هيوچ خوري ني اَه او قؤلا، يايته؟

واقعاً برايم عجيب است که شعراي مختلف امروز چقدر در پرداختن به اين نوع اشعار، همانند شعر ساخته‌اند و شبيه يکديگر سخن گفته‌اند. از طرفي جاي تعجب هم ندارد، چه خوشي‌هاي روزگار گذشته از ياد نرفتني است و حداقل آنچه از روحيات مردم ثلاث نشين ميدانم آنکه هزار هزار پيشرفت تکنولوژيک و صنعتي شدگي را به لحظه‌اي از آن صفاي روزگاران گذشته نمي‌دهند، و دريغ که با چه سرعتي امکان حضور در چنان فضاهايي از دست ميرود. فريدون محمودي، شاعر ملايري، نيز با همين وزن و رديف شعري دارد:

کوچه باغي که مئنِشديم ده کنارش يادته؟
قلاقاي باغ مختار، قير و قارش يادته؟

داغِمِه تازَه تُو کِردي آخه يادِم نمئره
مرداي کوچمون ؤ قؤل ؤ قِرارش يادته

جهت پايان نيکو يافتن اين نوشتار، ابياتي از شعر زيباي «وش بؤ» آقاي حجتي را زمزمه ميکنيم.

ساقي سرِ ائ پيالهَ پُر کهُ
گائي نظرئ وه خلقِ لُر کهُ
ساقي ديه بَسَّه خنّه زاري
داغم کهُ وه آتئشئ که دارئ
مطرب چُنهَ مات ؤ سوت ؤ کورئ
واردِ تومَکت بَناز شورئ

هر کس که هواي دشت داره
حالئ وره سيل ؤ گشت داره

وش بؤ وري‌يرد سرو نازه
پُر تا پُرِ شهر رمز ؤ رازه
بَهْلن قَيمئ وه ريو چشامون
بوينن در ؤ دشت وا صفامون

—————————————————-
[1] واردِ: حرف اضافه به معناي همراهِ … با…

[2] خسوره: پدر يا مادر همسر، در ديگر گويشهاي خسيره و خسوره بَنُون هم گفته ميشود، «خسيره ما» مادر زن يا مادر شوهر است و «خسيره نر» پدر زن يا پدر شوهر.

[3] شامي: هندوانه، هنداونه ي ديم. در ديگر گويشهاي ثلاث شامين و شومي هم گفته ميشود.

[4] بخوانيد koshtey

[5] هِنا کردن: فراخواندن.

[6] ائسونَک: مأ خوذ از ايسه، ايسو، در گويشهاي فارسي گفته ميشود، الآنا.

 

اشعار آقاي احمد حجتي را با صداي خودشان ميتوانيد در وبلاگ مربوط به ايشان بشنويد: http://hojjatie.blogfa.com

Advertisements

2 دیدگاه برای «نگاهي به اشعار احمد حجتي بروجردي»

  1. در وادی ادب و شعر و ذوق و قریحه من اقای حجتی رو از صمیم قلب دوس دارم و ایشون رو از نوابغ استفاده از ترکیبات میدونم. واگه مثه من کاندید بشن حتما رای میارن.

    لرنا: كلمه سيلاخور به از واژه سيلاب خور گرفته شده كه به علت هموار بودن منطقه به آن اطلاق شده است

  2. ba sepaase faraavan , agar momken ast yek yaa chand nemooneh az nazdikiye gooyeshe boroujerdi va zabaane laki raa yaadaavar shaveed

    saafraaz baasheed

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.