گدايي کن تا محتاج خلق نشوی! داستان راستان سپرده گذاری وام مسکن

بانك-مسكنگودرز گودرزی – الیگودرز-سيمره: بیش‌تر از دو سال است که حساب سپرده‌گذاری مسکن باز کرده‌ و چند میلیون تومان را به امید دریافت وام ساخت مسکن، واریز کرده‌ام. امروز که پس از مدت‌ها رفتم بانک تا از کم و کیف حسابم اطلاعاتی کسب کنم؛ اولش نزدیک بود سر و ته کنم؛ آخر گمان کردم اشتباه آمدم؛ شکل و شمایل بانک صد در صد…
 تغییر یافته و چه‌قدر شیک بازیابی شده‌است! یکی از موارد پیشرفت و ترقی بانک، نصب درِ الکترونیکی چشمی که به مجردی که پایت را روی نزدیک‌ترین پله به در می‌گذاری، در خود به خود باز می‌شود. از دیگر موارد تعالی بانک، نصب دوربین‌های مدار بسته به این‌جا و آن‌جا و هر کجای اندرونی بانک است و از دیگر نشانه‌های ترقی بانک، نصب یک دستگاه تلویزیون ۵۲ اینچ ال‌سی‌دیِ قاب مشکی است. راستش همین که هر دو دستم را روی پیشخوان تر و تازه و خوشگل گذاشتم، نگاهم افتاد به تلویزیون که داشت برنامه‌ای را از شبکه‌ی ۳ پخش می‌کرد. محو شدم! نه این‌که در خانه تلویزیون نداشته باشیم؛ داریم و یک چیز بالاتر از تلویزیون هم داریم! بلکه وجود تلویزیون در بانک برای ما که در این شهر کوچک و محروم هستیم، یک کمی حیرت افزاست! یقیناً فردا پس فردا دیگر بانک‌ها، خودشان را می‌کوبند – هر چند همه؛ آری! همه‌ی ساختمان‌های بانک‌های شهر ما نوساز هستند و شیک ساخته شده‌اند – تا از قافله‌ی فریب (ببخشید! جلب و جذبِ) مشتری عقب نمانند. حکماً آن‌ها هم به‌جای ال‌سی‌دی ۴۲ اینچ، ال‌سی‌دی‌های غول‌پیکرتری تدارک خواهند دید و درِ ورودی‌شان را به گونه‌ای نصب خواهند کرد که به هنگام باز و بسته شدن یک قطعه موسیقی باحال هم به سمع مبارک مشتریان محترم برسانند و مشتریان هم سرِ کیسه‌شان را شل کنند و …. الخ! خواننده‌ی محترم، راقم این سطور را به تحجر و واپس‌گرایی و مانند آن متهم نکند که ازش نخواهم گذشت و فردای قیامت باید حساب ظن بی موردش را پس بدهد! هیچ کس با پیشرفت و تکنولوژی و استفاده از فناوری‌های مدرن و وسایل روز مخالف نیست. بلکه می‌خواهم این پرسش را عرض کنم که: بانک‌ها این همه پول را از کجا برای ساخت و ساز و خرید ابزارهای مدرن به دست می‌آورند؟ عقل منِ نوعی که قد نمی‌دهد؛ ولی به این نتیجه می‌رسد که از پول‌های مردم؛ از سپرده‌های بی زبان ما مردم گرامی!: از «هر ۵ هزار تومان در هر روز یک امتیاز» تا «سود ۵/۱۷ درصد به سپرده‌های بلند مدت ۵ ساله»تا…؟! – فرمایشی بود؟ از عالم «محو» بیرونم کشید! مثل خواب زده‌ها، اول نم دهانم را هر طور که بود فرو دادم؛ بعد دفترچه‌ام را که از میان انگشتانم سُر خورده بود و کنار پایم به زمین -روی سنگ فرش تمیز؛ آن قدر تمیز که می‌توانستی مردمک چشمانت را ببینی! – افتاده بود، برداشتم و سپس ته حلقم را صاف کرده عرض کردم – ببخشید که وقت‌تان را می‌گیرم؛ آمده‌ام امتیاز سپرده‌ام را بپرسم و این که تا چه مقدار می‌توانم وام دریافت کنم؟ کارمند محترم بانک معظم در حالي که دفترچه‌ام را می‌گرفت، تمام نگاه مهربانش را به تمام صورتم انداخت؛ آیا ظاهر شیک بانک و دم و دستگاه‌هایش تأثیر ژرفی بر روحیه و رفتار هر دو جبهه‌ی این سوی پیشخوان و آن سوی پیشخوان گذاشته بود؟ همین که چلق چلق دکمه‌های کامپیوتر بلند شد، هر ده انگشت دست‌هایم را زیر چانه‌ام ستون کردم و دوباره به تماشای ال‌سی‌دی پرداختم. حال می‌داد! واقعاً حال می‌دهد. تصورش را بکن: می‌خواهی چند ده دقیقه در بانک باشی تا کارت راه بیفتد؛ خوب تماشای یک سریال یا یک فیلم و یا بازی فوتبال، آن هم از ال‌سی‌دی بانک – چیزی که تا به الآن در شهر ما سابقه نداشته – کیفورت نمی‌کند؟! سرِحال نمی‌آیی؟! حتی حس ایثار و از خود گذشتگی بهت دست می‌دهد؛ تا آن اندازه که حاضر می‌شوی نوبتت را به نفر دیگر بدهی!! نه به خاطر این که بیش‌تر تلویزیون ببینی؛ نه! بلکه می‌خواهم عرض کنم که دست آدم نیست. آدم در یک چنین محیط‌های با حالی، رویکرد روحیه‌اش به سمت «خوش» تغییر جهت داده حرکت می‌کند: خوش برخورد می‌شود؛ خوش صحبت می‌شود؛ خوش خُلق می‌گردد؛ خوش رفتار می‌شود؛ خوش انصاف می‌شود؛ و لابد خوش سیما می‌شود! و «خوش»های دیگر …! -آقای محترم! کسی پشت سرتان نیست که بخواهید نوبت‌تان را به او بدهید! آقای محترم! دوباره کارمند محترم، مرا به خودم آورد! ولی انگار ولومِ «آقای محترمِ» دومش بلند بود! عیبی ندارد. دفترچه‌ام را روی پیشخوان گذاشت و گفت: شما می‌توانید تا ۵/۱۴ وام دریافت کنید … تا ۱۰ سال باز پرداخت می‌کند به عبارتِ هر ماه ۲۰۸ هزار تومان قسط …. در دو مرحله می‌توانید وام را وصول کنید؛ مرحله‌ي اول به شرطی که حداقل ۲۰ درصد از ساختمان را اجرا کرده باشید و مرحله‌ی دوم به شرطی که ساختمان را سفید کاری کرده‌باشید! بی آن‌که دست خودم باشد خط نگاهم روی ال‌سی‌دی سُر خورد؛ انگار راز بقا پخش می‌کرد؛ شیری گوزنی را شکار کرده‌بود و داشت آن را می‌درید. احساس کردم روی سرم- مثل روی کله‌ی آن گوزن صید شده – شاخ در می‌آورد! نمی‌دانم چه طور داشتم دریده شدن گوزن شاخ‌دار را تماشا می‌کردم که کارمند محترم بانک معظم هم سرش را روی لولای گردنش چرخاند و به تلویزیون نگاه کرد! اما او زود دست از تماشا شُست و به نوعی به کارش پرداخت. من هم خجالت کشیدم «تماشا» را ادامه بدهم؛ آخر ناسلامتی آمده بودم بانک نه سینما! کارمند محترم بانک معظم منتظر بود که چه بگویم. سرانجام عرض کردم: این بود تسهیلات بانک؛ آن هم پس از ۲۶ ماه که سپرده گذاشته‌ام؟ در ۵/۱۴ حرفی نیست؛ خوب امتیازم این اندازه است؛ ولی شرط‌های بانک و نحوه‌ی تحویل وام و قسط‌های سنگین برای منِ حقوق بگیر واقعاً کمر شکن است. من اگر پول در دست و بالم بود، خوب زمینم را آهسته آهسته می‌ساختم؛ نه این که بانک یکی از شرط‌هاش، دادن یک بخش از وام باشد به شرط حداقل ۲۰ درصد پیشرفت کار! حالا من هزینه‌ی ۲۰ درصد از کارِ ساختمان را از کجا تهیه کنم؟!… شما (یعنی بانک- و البته نه صرفاً یک بانک خاص-) آدم را به یاد این سخن می‌اندازید که:«گدایی کن تا محتاج خلق نشوی»!! کارمند محترم بانک معظم جوری به من خیره شده بود که گویی روی سرم شاخ سبز شده‌است! ناخودآگاه دستم را روی سرم- به هوای صاف کردن زلف‌هایم! – کشیدم؛ خیالم که راحت شد، ادامه دادم: تازه شما خوان اول هستید؛ خوان بزرگ‌تر حضرت‌عالی جاه شهرداری است که خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند…!! کارمند محترم بانک معظم به جز پوزخند، چیزی دیگر تحویلم نداد؛ و من مانده‌ام که پس از عمری و پس از ۲۲ سال سابقه‌ی کاری چه طور می‌توانم صاحب سرپناهی باشم؟ … بعضی به من نیش می‌زنند که آدم بی‌عرضه‌ای هستی؛ بابا! گرگ باش! این دوره و زمانه تا گرگ نباشی کارت پیش نمی‌رود! -گرگ؟! گرگ نبود؛ شیر بود که گوزن را درید و خورد! لعنت بر شیطان! داشتم بلند بلند فکر می‌کردم! دست و پایم را جمع کردم و شرم زده به کارمند محترم بانک معظم عرض کردم: درست است؛ انگار شیر بود که گوزن شاخ‌دارِ بیچاره را شکار کرد و خورد! این را عرض کردم و زود از بانک معظم بیرون زدم. تا یادم نرفته بگویم؛ بر حسب عادت تا به خروجی نزدیک شدم، دستم را پیش آوردم تا دستگیره‌ی در را بگیرم اما در زودتر از من عمل کرد و خود به خود باز شد و دهان گشود تا هر چه زودتر زحمتم را کم کنم؛ آخر بانکی با آن آب و تاب و زلم زیمبو و فناوری(!)، مشتری آس و پاس و درب و داغانی مثل من را می‌خواهد چه کار؟!

گودرز گودرزی – الیگودرز :goodarz_g@yahoo.com

Advertisements

3 دیدگاه برای «گدايي کن تا محتاج خلق نشوی! داستان راستان سپرده گذاری وام مسکن»

  1. دوست عزیز این که اول دفتر داستان شهر قشنگ شماست. مشکل را من آدرس دهی کرده ام. تشریف بیارید در خدمتیم.

  2. این ها همه یک جور ترفنده تا پول مردم را بگیرند و یک مدت باهاش کار کنند بعد هم عذر و بهانه های این تیپی میارند تا فرد را از گرفتن وام منصرف کنند. جالب اینکه موقعی که میری برای سپرده گذاری حسابی تحویل می گیرند و شرایط دریافت وام را آسان جلوه می دهند. ناسلامتی مملکت اسلامی دیگه

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.