بانوي من! اينجا خرم آباد شهر من است..

 سيمره ؛ ياسر اكبريان: اگر این نامه را برایت نمی‌نوشتم شاید… بگذریم، برایت مي‌نويسم. براي تو که گفتی برایم بنویس، از طرف راوی غمگيني که دوستت دارد یا دوستت داشت… خرم‌آباد، شهر من است بانو! با معماری مریض، شبیه خانه‌های بوف کور؛ خانه‌هایي به سبک گوتیک فقر؛ کوچه‌های تنگ و مارپیچ و تودرتو و آدم‌هایی سرگردان در عبور و مرور روزمره، بانو! اگر فرشته شوی و از بالای شهرم بگذری، فقط دامن‌ات گیر می‌کند به قلعه‌ي باستانی‌مان، یادگار دوران شکوه گذشته‌ي شهر، و راحت می‌گذری از بالای آسمان کبود سرزمين‌ام.

 آن خانه‌های زیر پایت مخروبه نیستند، اشتباه نکن! زلزله‌ای در کار نیست، اين‌جا آدم زندگی می‌کند و آن رود که شهر را دوشقه کرده، اصلاً ماهی ندارد. این‌ها خانه‌اند، خانه‌های کوتاه با ساختاري عقب مانده که ریخته‌اند روي هم و مثل کنه چسبیده‌اند به گرده‌ی زمین و جابه‌جا كنارشان آپارتمان‌های سازمانی و بانک‌ها، با شيشه‌های رفلکس فخر مي‌فروشند. خانه‌ها طوری دور بانک‌ها را گرفته‌اند كه انگارطلبی درکار باشد یا نگهبان بانک‌ها هستند.

 بانو! تازه یادم افتاد؛ سلام! خدا بزرگ است، خودت گفتی و زیر سایه‌ي همان خدا بود که دست هم را می‌فشردیم و خونی را که در رگ‌هایت می‌دوید، احساس می‌کردم، اما زمان گذشت و ساعت چهاربار نواخت و شهر جادو شد و خدا فراموشمان کرد، وقتی اسطوره‌ي دیگري در حال شكل گرفتن بود و سایه انداخت بالای آسمان شهرم؛ اسطوره‌ای به نام نان. پرسیده بودی چرا «جای خالی سلوچ» را مدام می‌خوانم،

 نامه‌ات رسید و آن گل‌های یاس پرپرشده، برای این می‌خوانم که سرشت شهرم آن‌جاست، دولت‌آبادی، «مرگان» را از خرم‌آباد دزدیده و جاودانه کرده‌است؛ «عباس» را، «ابروا» را، «هاجر» را و سلوچ را که گذاشت و رفت پی نان، آن‌جایی هم که زندگی می‌کنی صبح زود برو میدان‌های شهرت را نگاه کن و ببين که چند «سلوچ» از خرم‌آباد، پی نان گریخته‌اند آن‌جا. بانو! نان گریخته است و مردم هم گریخته‌اند، این‌جا شهر ارواح است، پناه بر خدایی که[…]. نان گریخته است و نبود‌ن‌اش بود که اسطوره‌اش كرد، شنیده‌ام به پای اساطیر، باید قربانی داد؛ کم نداده‌ایم کسانی که فقر آن‌ها را ذبح شرعی کرد، اگر اين جنازه‌ها را این‌جا روي هم بریزی، اهرام ثلاثه‌ی مصر را تشکیل می‌دهی؛ اهرامی که خشت خشت آن را مردمی تشکیل می‌دهند که ازسو تغذیه مرده‌اند، وحشت نکن بانو! الان که نامه را می‌خوانی می‌دانم شب است. پس دلسترت را بعد از شام بخور، تا دلسترت را نرم‌نرم می‌ریزی در گلو و با موهایت بازی می‌کنی، نامه‌ي مرا هم بخوان.

 مي‌خواهم خاطره‌اي برایت تعریف کنم: پسر مش زهرا خودکشی کرد. ظهر که از مدرسه می‌آید تن به خود‌کشی می‌دهد، با قرص و نوشته‌اي بالای سر که: «امروز مادرم قرار بود قرمه‌سبزی درست کند، با گوشت زیاد و ظهر درست نکرد…» و مُرد… همین! مادر بيچاره‌اش خجالت می‌کشید، یا بهتر بگوییم: «مادری خجالت می‌کشد»،.. پسر زهرا هيچ شباهتی به برادرت ندارد بانو! با آن همه عروسک گنده‌اي كه ريخته دور و برش؛ گاوهای پلاستیکی، عروسک‌های سخن‌گو و آن میمونی که بالای سرش شب‌ها، خیلی ناز، لالایی می‌گوید. پسر زهرا سیاه بود و لاغر، این‌قدر لاغر که هشت ضربه کلنگ کافی بود برای دفع جنازه‌اش! راستی رژیم لاغري‌ات را بانو تا کجا پیش برده‌ای؟ خنده‌ام می‌گیرد از کار و بار سرنوشت و … و آن همه فرشته‌اي كه شب و روز نگهبان آدميان‌اند،.. مش زهرا بالاي گور پسرش خیره شده بود به من و گریه نمی‌کرد! با بهتي مانده بود، مثل این‌که این جمله را بگوید: «تقصیر کیست؟» شرمنده بود، بانو! «مادری شرمنده شده‌است در شهر من- خرم‌آباد » رُك بگويم بانو! كه دیگر حالم به هم مي‌خورد و بالا می‌آورم از نگاه‌های عاشقانه‌ات.

 اين‌جا فقر چنگال‌اش را درگلوي همه فرو کرده‌است، زناني در سايه‌سار تاريك شب، در پناه ديوارهاي لرزان كوچه‌ها، بي‌صدا گام برمي‌دارند شايد در بازگشت، دستانشان بوي نان بدهد و كودكانشان به اين شميم خوش، به استقبال، تا چارچوب در بيايند. اتاق‌ات پنجره دارد بانو! مي‌دانم امشب هم مثل هر شب، شیشه‌ي سبز دلسترت را محکم می‌کوبانی پایین، که بخورد به سنگ‌فرش پیاده‌رو… چه شباهتی بانو! این‌جا هم چیزهایي از پنحره و پشت بام‌ها و پل‌ها، خودشان را پرت می‌دهند پایین، اما شیشه‌ي دلستر نیستند، خواهران من هم حق دارند عاشق بشوند و ناز کنند و نامه‌هایی را بدون اجازه‌ي من بخوانند. افسوس! بوی رفاه ناچیز و بوی نان تازه، می‌کشاندشان به دالان‌های تاریک و نمور که پر از سمورهایی است که با یک اشتباه ژنتیکی شکل انسان گرفته‌اند، و در فقدان انسان رشد کرده‌اند… تو از جنس ديگري بانو! شاید تقصير تو نباشد اما دوست ندارم اين‌جا بيايي. كم‌كم به نبودنت عادت مي‌كنم.

 خسته‌ام‌ بانو! از آقای «آلبر کامو» هم دلخورم، اگر زنده است بهش بگو که درست است «نان همه‌ي دهان‌ها را باز می‌کند» اما به چه قیمتی؟! امیدوارم اگر کتابی می‌خری از سرِ کلاس نباشد، بخوانی‌اش که دوباره ضایع‌ات نکنم. شايد باز هم از كامو برايت نوشتم… یا حق …

Advertisements

7 دیدگاه برای «بانوي من! اينجا خرم آباد شهر من است..»

  1. خاطرات تلخ و شيرين استاندار ل ر س ت ا ن در سال 88 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    صابري، جوشش دوباره درياچه(حوض) کيو در بهمن ماه 88 را يکي از بهترين خاطرات کاري خود در سال جاري دانست.
    وي افزود: جوشش دوباره درياچه کيو در خرم آباد، اميد و آباداني را در دل مردم خرم آباد زنده کرد و اين بهترين و شيرين ترين خاطره من در مدت يکسال گذشته در لرستان است. واقعا که استانداری!

  2. سلام با عرض معذرت. چ.ن من جای پارک گیر نیاووردم عجالتا اینجا توی این خبر با موکلین گرامی صحبت می کنم.
    ما یه چند روزی توی حوزه انتخابیه اینور و اونور رفتیم متوجه شدیم با این وضعیت تفکر مردم همشهری و اطراف شهر عزیزمون ما رای نمیاریم. تنها منبع تماس ما با موکلین هم این سایت لرنا بود که اونم خوشبختانه فقط آدمای فرهنگ دوست میان توش.
    نتیجه محرمانه اینکه ما عطای نمایندگی مجلس رو به لقاش بخشیدیم چون:
    پول نداریم- رفیق مخصوص نداریم -طایفه عظیم نداریم – دروغ بلد نیستیم بگیم – سر کار نمیذاریم- الان هم بحث آنفلانزای خوکی مطرحه کسی رو ماچ نمیکنیم.
    ولی اعضای مفت خور ستاد نظرشون اینه که فعلا کاندید شورای شهر بشیم تا موقع انتخابات مجلس.
    پس ما دیگه با مشکلات استان کاری نداریموفقط شهر عزیزمون خرم آباد.
    لذا از کلیه دوستان آشنایان کسبه تجار فرهنگیان کارکنان دوایر دولتی کسانیکه از راههای دور و نزدیک قدم رنجه فرمودند و با اعلامیه پلاکارد و تلگراف و تلکس و تلفن بنده رو شرمنده کردن ممنونم.

  3. يا مقلب القلوب والابصار.
    يا مدبر الليل و النهار.
    يا محول الحول و الاحوال.
    حول حالنا الي احسن‌ الحال.

    سلام
    فرا رسیدن سال نو مبارک.
    زندگیتان بی انتها باد.
    قلب هایتان پاک وبا صفا باد.
    شب و روزتان به خوشی باد.
    صمیمانه ترین شاد باش ها بر شما تهنیت باد.

  4. لطفا بامراجعه به سایت فوتبال برتر شبکه سه به پرسپولیس یااستقلال رای بدهید اطلاع رسانی فراموش نشود

    نوروز خجسته باد

  5. سلام برموکلین جدید من
    جریان این دریاچه ی کیو اینه که وقتی اب قطع شد جماعت قلم به دست افاضه فرموده و دلیل ان را زیر گذر میدان 22 بهمن و مدیریت آقای صابری عنوان کردند. و وقتی مجددا آب دریاچه پر شد استاندار ذوق زده شدند و خوشحالی خودشون رو نتونستن ابراز نفرمایند.
    ببینین من به عنوان رییس آینده ی شورای شهر یا شهردار خرم آباد اعلام میکنم .اگه ایراد به مسئولی بگیرم یه جوری می گیرم که با پرشدن آب حوض نظرم عوض نشه.یعنی چی؟؟؟
    استاندار اگه میخواست گوش به حرف ما ها بده که باید ازون اول در میرفت

  6. بیچاره شهر من خرم آباد.بیچاره مردمم!بیچاره تمام مردم ایران!

  7. اين مسئولين دارن اين استان رو با آدماش رو به خاطر منافع خود نابود ميكنن
    كمممممممممممممممممممممممممك

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.