چرا رنگی به رخساره‌ی شهرم نیست؟!

ک- بدرآبادی، هفته نامه سیمره: شاید کمتر شهرهایی مانند شهرهای استان لرستان پیدا شوند که زیبایی ذاتی و ظرفیت‌های زیباسازی فراوانی به صورت طبیعی داشته باشند و البته شاید در کمتر جایی ممکن است از این همه امکانات و ظرفیت‌های خدادادی هیچ استفاده‌ای نشود. اما این امکانات و ویژگی‌های بی‌نظیر در برخی موارد از آن‌جا که با بی‌سلیقگی مدیران مواجه می‌شوند نه تنها قابلیت به شمار نمی‌آیند که به معضلی برای شهر و اهالی شهر تبدیل می‌شوند! اهمیت زیباسازی شهرها یکی از اصلی‌ترین مباحثی که در اداره‌ی شهرها پیوسته مورد توجه است زیباسازی محله‌ها، خیابان‌ها و در کل محیط زندگی شهری است که        البته خود این مسئله و اهمیت آن دلایلی دارد که شاید از مهم‌ترین‌شان بتوان به این نکته اشاره کرد که برای ایجاد تنوع و شادابی و در نهایت مبارزه با پدیده‌ها و ویژگی‌های منفی موجود در شهرها از جمله دود و دم و شلوغی و ترافیک و هزار و یک درد بی‌درمان دیگر این مسئله (زیباسازی شهری) اهمیت فراوانی پیدا می‌کند تا به هر حال در کنار معضلاتی که به آ‌ن‌ها اشاره شد، گریزگاهی باشد برای انرژی گرفتن و کنار آمدن و تحمل این معضلات. کسانی که از شهرهای بزرگ و کوچک اروپایی و البته آمریکایی دیدن کرده‌اند به خوبی با مفهوم شهر و ویژگی‌های آن آشنا شده‌اند و از نزدیک همه چیز را دیده‌اند. بقیه‌ی ما هم که چنین سعادتی نداشته‌ایم از همین کانال‌های تلویزیون خودمان به هر حال چه در فیلم‌ها و سریال‌ها و چه در تصاویر گذرایی که در لابه‌لای اخبار پخش می‌شوند -و صد البته معلوم نیست مربوط به چند سال پیش هستند!- حتماً تمیزی و زیبایی این قبیل شهرها را دیده‌ایم. گاه در پوسترهای ارایه شده این زیبایی و لطافت و تمیزی به حدی است که ناخواسته آدم احساس می‌کند با تصویری از بهشت وعده داده شده‌ی متون مقدس روبه‌روست و یا رؤیایی دست نیافتنی که یک نقاش سورئالیست آن‌ را بر بوم نقش زده و طبیعی و واقعی نیست!

جور دیگر باید دید اما همه‌ی این تصور از این‌جا ناشی می‌شود که ما هرگز گمان نکرده و نمی‌کنیم که می‌شود به این درجه از زیبایی و لطافت رسید. عادت کرده‌ایم همه چیز را پیوسته چرک و خاکی‌رنگ ببینیم و شیشه‌ی نگاهمان پیوسته غبارآلوده و کثیف باشد و از آن‌جا که با حق و حقوق طبیعی و ذاتی‌مان به عنوان یک شهروند آشنا نیستیم هرگز گمان نمی‌کنیم که چیزی کم باشد. راضی می‌شویم به ترمیم ناشیانه‌ی گاه‌گاهی که دستگاه‌های پر سر و صدای شهرداری از آسفالت پُرچاله چوله‌ی شهر می‌کنند و البته بلوک‌های مستطیل شکل سیمانی حاشیه‌ی بلوارها و پارک‌ها که کارگری بی‌ذوق تنها به واسطه‌ی بردن لقمه نانی به خانه یک در میان سفید و آبی یا سفید و صورتی‌شان می‌کند تا دنیای‌مان در سه رنگ خلاصه شود؛ تا هرگز احساس آرامش نکنیم؛ تا به کوچک‌ترین مسایل به وجود آمده در برخوردهای روزمره‌ی زندگی‌مان با نهایت عصبانیت و خشونت واکنش نشان دهیم.

شاید فلان مدیر شهری از این استدلال خنده‌اش بگیرد و نداند که چنین ارتباطات و تأثیرپذیری‌هایی هم وجود دارند؛ بر او حَرَجی نیست که شاید نمی‌داند و به اصطلاح در پذیرش مسؤولیت کف دستش را بو نکرده باشد. تصورش از مدیریت شهری میزی است که باید پشتش بنشیند و البته کارکنانی که در سیستم زیرمجموعه‌اش به دلایلی پوچ جابه‌جایشان کند. فلانی را بگذارد جای بهمانی و در چرخه‌ای «سیزیف»‌وار روزگار بگذراند…

انتخاب شهرداران ضابطه‌مند نیست این‌ها همه بدان خاطر است که انتخاب شهردار و مدیران شهری ‌ضابطه‌مند نیست و معیارهای مرتبطی در آن نقش ندارد و اگر هم شرایطی در نظر گرفته می‌‌شود در زمینه‌ی شهر و اداره‌ی شهر نیست و مثلاً این نکته مورد توجه قرار می‌گیرد که این شخص آدم متدینی است و سابقه‌ی حضور در جبهه‌های جنگ را در کارنامه دارد. هیچ کس منکر این امور به عنوان ارزش نیست و نگارنده مخلص همه‌ی متدینین و رزمندگان هم هستم اما از کنار این مسئله نمی‌توانم به راحتی بگذرم که میزان تخصص و توانایی این شخص گرامی در اداره‌ی شهر چه میزان است و آیا اصلاً برنامه‌ی مشخصی به منظور سامان‌دهی اوضاع شهر و برطرف نمودن معضلات و استفاده از ظرفیت‌ها و امکانات موجود دارد؟! به هیچ عنوان منظورمان شخص مشخصی نیست چون از وقتی به یاد داریم شاهد همین پروسه بوده‌ایم. اگر هر کدام از مدیران شهری استان تنها یک گام همه چیز را به جلو می‌بردند بی‌شک اوضاع شهرها از وضعیت فعلی بسیار مناسب‌تر می‌بود. به عبارتی اگر هر مدیر منتصب، نقطه‌ی پایان کار مدیر سابق را نقطه‌ی آغازی برای خودش در نظر می‌گرفت و در پایان دوران مدیریتش فاصله‌ای از این نقطه می‌گرفت به هیچ عنوان شاهد شرایط نابه‌سامان امروز شهرهایمان نبودیم.

در و دیوار شهر مردگان؟! مغازه‌داران مرکز شهر هنوز به روال سالیان دور زباله‌هایشان را در جوی آب حاشیه‌ی خیابان‌ها می‌ریزند تا به رودخانه سرازیر شده و تنها کمی بعد بوی گندشان همه‌ی شهر را بردارد. هیچ دیواری از خمیر و سریش اعلامیه و اطلاعیه در امان نیست حتا اگر رویش نوشته باشند «نصب اعلامیه و پوستر پیگرد قانونی دارد.» و یا:«لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد.» چند سالی از فوت فلان خدابیامرز یا اتمام نمایندگی فلان کاندید مجلس می‌گذرد اما هنوز می‌توانی اعلامیه و پوسترش را در جای جای در و دیوار شهر ببینی. در و دیوار شهر پُر از اعلامیه‌های گوناگون ترحیم است و انگار در شهر مردگان زندگی می‌کنیم. ‌هنوز شعارها و ایده‌آل‌هایمان را با اسپری‌های سیاه‌رنگ روی هر دیواری که دوست داریم در کنار شماره تلفن‌های تخلیه‌ی چاه در نهایت بدخطی می‌نویسیم تا هرازگاهی که داخل تاکسی و اتوبوس نشسته‌ایم با خواندن‌شان سرگرم شویم. به راستی برای مسؤولان شهرداری به منظور مورد پیگیرد قرار دادن خاطیان و قانون شکنان این‌چنینی چه چیزی بهتر از آدرس و شماره تلفنی است که آن‌ها زیر آگهی‌های جورواجورشان آزادانه و بدون دغدغه درج می‌کنند؟! هر کس آزاد است هر نقشی را که دوست دارد، بر در و دیوار مظلوم و بی‌صاحب این شهر بنگارد و کَک هیچ کس هم نمی‌گزد تا در سطحی گسترده‌تر بانک‌ها و مؤسسات قرض‌الحسنه و مراکز آموزش دولتی و غیر دولتی نیز با صرف کمترین هزینه در و دیوار شهر را با تبلیغات غیرقاونی خودشان بیالایند.

 گاری‌هایی که صدسالگی‌شان را جشن می‌گیرند گاری‌های دستی حمل زباله که شاید به زودی صد سالگی‌شان را در خیابان‌های شهرهای لرستان جشن بگیرند، هنوز به خاطره‌ها نپیوسته و به کارشان ادامه می‌دهند و بوی زباله‌های داخل آن‌ها مشام هر عابری را آزار می‌دهد. درست در کنار پیاده‌روهایی که دو نفر نمی‌توانند شانه به شانه‌ی هم از آن‌ها عبور کنند تابلوها و بیلبوردهای تبلیغاتی شهرداری نصب شده‌اند تا هر از چند گاهی سر و شانه‌ی فلان عابر عاشقی که سر در صفحه‌ی گوشی موبایلش دارد یا بنده خدایی که حیران مشکلات زندگی است و از حجب و حیا سرش را پایین انداخته، به آن‌ها برخورد کند و یادش بیاید که کجاست و می‌خواهد کجا برود. نمونه‌ی کامل این مورد را هر عابری در جوار پل فلزی عابر پیاده کنار دیوار بیمارستان شهدای عشایر خرم‌آباد می‌تواند در کمال زشتی و بی‌قانونی ببیند و سری به سرزنش تکان دهد. و جالب‌تر این که شهرداری عزمش را جزم کرده تا با پدیده‌ی سد معبر مبارزه کند! حالا شاید تعریف‌شان از سد معبر تنها و تنها تجمع دست‌فروشان باشد و بس!

سنگ‌فرش‌هایی که هر سال مدل عوض می‌کنند تقریباً سالی یک‌بار سنگ‌فرش خیابان‌ها عوض می‌شود. کافی است اندکی درنگ کنید و با چشم‌های خودتان ببینید که پیمان‌کار و کارگرانی که مشغول انجام این کار هستند کوچک‌ترین جدیت و دقتی در کارشان ندارند و به اصطلاح سمبَل‌کاری می‌کنند تا ۳۶۵ روز دیگر دوباره همین کار را به انجام برسانند و شاید تنها تفاوت شکل سنگ‌ها باشد که قبلاً چارگوش بوده‌اند و حالا شش ضلعی شده‌اند. با چشم غیر مسلح و بدون هیچ ابزاری می‌توان به کج و کوله و نامیزان بودن این سنگ‌ها و زیرسازی نامناسب‌شان پی برد تا در اولین بارندگی وقتی عابر بی‌چاره در حال عبور از پیاده‌رو است و ناخواسته پا بر گوشه‌ی این سنگ‌ها می‌گذارد، به صورت کاملاً خودکار آب لجنی که زیر آن‌ها نفوذ کرده و جمع شده‌است به دمپای شلوارش بپاشد که زن بیچاره‌اش ساعتی قبل شسته و اتو کرده است. نمونه‌ی این مسئله را نیز عزیزان می‌توانند در پیاده‌روهای خیابان انقلاب و مطهری خرم‌آباد و دیگر شهرهای لرستان به وفور ببینند.

شهرداری فرهنگ‌سازی نمی‌کند در بیش‌تر شهرهای کشور عمده‌ی فعالیت شهرداری‌ها بر فرهنگ‌سازی استوار است چون به این واقعیت رسیده‌اند که با این کار و در صورت حتا موفقیت نسبی، حجم قابل توجهی از مشکلات شهرها از جمله مواردی که در بالا به آن‌ها اشاره شد، خودبه‌خود برطرف می‌شوند و امتیاز این تغییر این است که همیشگی و دایمی است؛ به عبارتی اگر در این حوزه بودجه‌ای به مصرف می‌رسد آن‌چه در مقابل به دست می‌آید پایدار و همیشگی است و نیاز به دوباره هزینه کردن نیست. کوتاهی شهرداری‌ها در این زمینه کاملاً مشهود است؛ انگار از بیخ و بن با چنین مقوله‌ای آشنا نیستند. اگر هستند چرا هیچ اتفاقی در این زمینه نمی‌افتد؟ چرا هیچ انیمیشن آموزشی‌ای ساخته نمی‌شود؟ چرا هیچ جشنواره‌ای با بودجه‌ی شهرداری برگزار نمی‌شود؟ چرا از هنر ناب هنرمندان استان برای زیباسازی شهرها استفاده‌ای نمی‌شود؟ شاید هنوز مدیران شهرداری نمی‌دانند چه استعدادهای نابی در تمام زمینه‌ها از جمله هنرهای تجسمی در استان وجود دارند که اتفاقاً خیلی از آن‌ها به واسطه‌ی نداشتن شغل مناسب زندگی‌شان در مضیقه است.

از هنرِ هنرمندان بومی غافل نشویم می‌توانیم نمادی از نقش و نگارهای تاریخی و باستانی‌ موجود در غارهای استان‌مان را به وسیله‌ی هنرمندان بومی در میدان‌های اصلی شهرهای‌مان نصب کنیم تا هم به زیبایی شهرمان کمک کنند و هم این آثار گران‌سنگ و شاید بی‌بدیل به رهگذرانی که از آن‌جا می‌گذرند معرفی شوند و گمان نمی‌کنم هزینه‌ی آن‌چنانی هم در پی داشته باشد. از امکانات خدادادی بی‌نظیری چون دریاچه‌ی گهر که اتفاقاً درون شهر نیز قرار گرفته است تاکنون هیچ مدیری نتوانسته استفاده کند و این جای بسی تأسف است. با وجودی استقبالی که در روزهای تعطیل و حتا غیرتعطیل از این دریاچه و پارک کنار آن از سوی مسافران و خود ساکنان شهر می‌شود هنوز این مکان از سرویس‌های بهداشتی مناسب و در خور بی‌بهره است. حتا در حاشیه‌ی نزدیک دریاچه نیز هیچ نیمکت و جایگاهی برای نشستن و لذت بردن از دریاچه تعبیه نشده است. حجم زیادی زباله پیوسته روی این دریاچه غوطه‌ور است که منظره‌ی زشتی به وجود آورده است. تنها استفاده‌ای که از این دریاچه می‌شود چند قایقی هستند که به مسافران کرایه داده می‌شوند تا از قِبَل آن مبلغ ناچیزی حاصل شود.

«روزِ رنگ» تحولی در زیباسازی شهرها چند سال پیش بود گویا که نگارنده در قالب مطلبی این‌چنینی چند پیشنهاد مطرح نمودم که البته وقعی به آن‌ها نهاده نشد اما از آن‌جا که مهم‌ترین ویژگی روزنامه‌نگار صبر و تلاش و پیگیری تا حصول نتیجه است باز هم مطرح‌شان می‌کنم شاید این‌بار ذهن مدیری جرقه بخورد و بهره‌ای از آن‌ها ببرد: پیشنهاد شد تا روز خاصی(مثلاً یکی از روزهای پایانی اسفندماه) به عنوان «روزِ رنگ» نام‌گذاری شود و در این روز با مشارکت و حمایت شهرداری‌ها مردم نسبت به رنگ‌آمیزی در و دیوار خانه و مغازه و املاک‌شان بکوشند تا شهر از یک‌نواختی چرک و خاکی رنگی که سال‌های سال است با آن درگیر است نجات پیدا کند. کافی است مثلاً تخفیفی در مالیات قایل شد یا رنگ را در اختیار گذاشت و البته تبلیغات مناسب انجام داد تا تنها در یکی دو روز همگان ببینند که چگونه آب و رنگی بر در و دیوار شهر نشسته و خودنمایی می‌کند و باعث نشاط و سرزندگی می‌شود. کافی است چند لحظه چشمان‌مان را ببندیم و در هم تنیده شدن رنگ‌های جورواجور را بر در و دیوار شهر تصور کنیم و حتی از این تصور لبخندی ناخواسته بر لب‌هایمان نقش ببندد. آیا چنین دستاوردی با این مقدار هزینه دستاورد بزرگی نیست؟ آیا این ایده در صورت پوشش مناسب خبری در سطح جهان بازتاب نخواهد داشت؟

 دریاچه کیو؛ ظرفیتی بی‌نظیر برای درآمدزایی مطمئن باشید دریاچه‌‌ی کیو اگر در هر شهر دیگری بود و آن شهر هیچ جاذبه‌ی دیگری هم برای جذب گردشگر نداشت، آن‌ را تبدیل به پدیده‌ای می‌کردند تا از گوشه و کنار کشور به دیدن آن بیایند و راضی هم به شهر خودشان برگردند. ساده‌ترین کاری که می‌توان در این ارتباط انجام داد شاید ساخت رستورانی سنتی درست وسط دریاچه باشد که البته باید به گونه‌ای ساخته شود که هیچ زیانی برای دریاچه نداشته باشد و به وسیله‌ی چند قایق تزیین شده‌ی زیبا می‌توان به آن‌جا رفت و آمد داشت. کافی است که از قبل نسبت به پرورش ماهی قزل‌آلا در دریاچه اقدام کرده باشیم تا گردشگران مستقر در حاشیه‌ی این رستوران در قبال پرداخت وجه و البته بر اساس ضوابطی تعریف شده با قلاب، ماهی‌گیری کنند و از آن لذت ببرند. تصور کنید زوج‌های جوان با آسودگی هر چه تمام درون قایق‌های پدالی و پارویی نشسته‌اند و در مورد آینده‌ی زندگی مشترک‌شان حرف می‌زنند. چشم‌هایمان را ببندیم و تصور کنیم که در یک شب آرام روی نیمکتی که کنار رستوران، وسط دریاچه تعبیه شده نشسته‌ایم و داریم به عکس نورانی رستوران در عمق دریاچه نگاه می‌کنیم که نسیمی آرام کج و معوج‌اش می‌کند. این تصویر به هیچ عنوان رؤیایی و دور از دست‌رس نیست و تنها کمی هزینه و همت و البته خلاقیت می‌خواهد تا مسافران این شهر خاطراتی جاودانه با خودشان سوغات ببرند و کمترین سودش نیز برای ما در درجه‌ی اول این است که دیگر جوانان و نوجوانان‌مان در آب این محوطه‌ی کنترل نشده غرق نمی‌شوند. بگذریم از درآمدهای قابل توجهی که مطمئناً حاصل خواهد شد. اگر به راستی شهرداری قادر به تأمین هزینه‌ و انجام این امور نیست می‌تواند به بخش خصوصی واگذارد که مطمئناً استقبال خواهد شد.

کاش بر این فصل پایانی بود و با تمام این اوصاف وقتی باز هم خواهیم دید که آش همان آش و کاسه همان کاسه است دل‌مان از این همه یک‌نواختی و کج سلیقگی می‌گیرد و شاید به اولین چیزی که بعد از همه‌ی این تلاش‌ها و خیالات بیهوده فکر می‌کنیم این باشد که در اولین فرصت ما هم چون دیگرانی که به این سرزمین تعلق دارند و حالا بالش غربت زیر سر می‌گذارند، بار و بُنه‌مان را جمع کنیم و برویم یک گوشه‌ی دیگر بلکه حرص و جوش کمتری نصیب‌مان شود و هرچند وقت یک‌بار با شهرمان تجدید دیداری داشته باشیم و خیال‌مان راحت باشد که حتا بعد از گذشت سال‌ها دوری هیچ چیز شهر عوض نشده که نگران گم شدن در خیابان‌هایش باشیم و تنها تغییر صورت گرفته البته کرایه تاکسی است!

«قطعه‌ی هنرمندان» اقدامی در خور تقدیر با مرگ جان‌سوز استاد رضا سقایی، اسطوره‌ی موسیقی لرستان و خاک‌سپاری وی در قطعه‌ی هنرمندان یکی از بزرگ‌ترین خواسته‌های به حق و کهنه‌ی جامعه‌ی هنرمندان لرستان تحقق یافت تا این اقدام خداپسندانه و زیبا از سوی همه‌ی لرستانی‌ها مورد سپاس قرار گیرد و برگ زرینی باشد در تاریخ شهر و شهرداری خرم‌آباد و در حافظه‌ی تاریخی هنرمندان زجرکشیده‌ی استان ماندگار شود. قطعه‌ای که با نام «قطعه‌ی هنرمندان و نام‌آوران» ثبت گردید و البته جا دارد به سبک و شیوه‌ی همه‌ی جای دیگر و از جمله پایتخت ایران به «قطعه‌ی هنرمندان» مختصر شود تا از همین ابتدا شائبه‌ای شکل نگیرد؛ چراکه اصطلاح «نام‌آوران» اصطلاح گسترده‌ای است که می‌تواند ابعاد وسیعی از تمام رشته‌های هنری، ورزشی و … را در بربگیرد و طبیعی است که کار با مشکلاتی از جمله مشکلات ساختاری و تعریف چارچوب مواجه خواهد شد. حال که این اقدام ارزشمند صورت واقعیت به خودش گرفته شایسته است مسؤولان محترم در این زمینه هم تصمیم‌گیری به جایی داشته باشند تا در آینده هیچ شک و شبهه‌ای به وجود نیاید.

Advertisements

یک فکر برای “چرا رنگی به رخساره‌ی شهرم نیست؟!”

  1. بلاخره بعد از يازده دوره برگزاري مسابقات آزمايشگاهي و کارگاه رايانه براي اولين بار يک لرستاني موفق به کسب مقام در اين مسابقات شد.

    آرمان رحيمي دانش آموز مرکز شهيد بهشتي بروجرد فرد مذکور است.

    تصوير لوح سپاس را در وبلاگ شخصي اش ببينيد :
    http://a-rahimi.mihanblog.com/post/48

    لطفاً به جهت فرهنگ سازي در باره ي مسابقات آزمايشگاهي خبر را پوشش دهيد .

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.