فتح الله آسترکی: موسيقي بختیاری، از بهمن علاءالدین تا مسعود بختیاري

فتح الله آسترکی: …مسعود و نه بهمن با موسیقی بختیاری همان کاری را کرد که چندین سال است به موازات او هم‌درد دیگرش استاد ایرج رحمان پور با موسیقی لری ولکی می‌کند. …اگر مسعود‌، تنهایی، عشق، دلهره، اضطراب و دغدغه‌ها‌ی مردان و زنان ایل را با حنجره‌ا‌ی سرشار از غنا نجوا می‌کند و آرامش نهفته در ابریشم حنجره‌ی خود را برای به اوج رساندن این دردها و حماسه‌های شور‌انگیز، مهرورزانه به فریاد«جار» وامی دارد، شکارچی لحظات سخت و حماسی مردان کوه‌نشین بختیاری را که صبر و استقامت و استواری را از موطن خویش آموخته‌اند، در قالب دردواره‌ها و حماسه‌های ناب انسانی فریاد می‌زند و فرایاد می‌آورد…     

————————————————————————————–
متن کامل

فتح‌الله آسترکی: به درستی بر کسی معلوم نیست که اولین آواها و نواها چگونه و به چه شیوه‌ای ساخته شده‌اند و به گونه‌ی امروزین پرورش یافته و به ما رسیده‌اند. اما در این میان آن‌چه به خوبی پیداست، این است که روح بشر گریزان از خاک همواره در تمامی قرون و اعصار با ترنم دل‌انگیز این آواهای موسیقایی عجین بوده و این نواها بخش اعظم خوراک روح جدا شده از حقیقت او را تشکیل می‌داده‌اند. درجه‌ی خلوص و بی‌ریایی این نغمه‌ها زمانی به اوج خود می‌رسند که از جلوه‌گاه پررنگ و لعاب بازار در امان  بمانند و به خوبی واضح است که موسیقی هرچه بیش‌تر جنبه‌ی قومی، محلی و فولکلوریک داشته باشد، صمیمیت و سادگی بیش‌تری از خود نشان داده و در نتیجه با روح سالم و جویای حقیقت انسان مخاطب خویش بیش‌تر ارتباط برقرار می‌کند. دل‌باختگان و شیفتگان موسیقی‌های مقامی و محلی هر یک گام‌هایی ارزنده در معرفی و پاس‌داشت  میراث‌های گران‌قدر پیشینیان خود در عرصه‌ی این هنر روح‌افزا برداشته‌اند.

در میان موسیقی بختیاری، اما بهمن علاءالدین جلوه و جمال دیگری دارد‌. اثر تقریباً فراموش شده‌ای که از روزگار اولیه‌‌ی بهمن علاءالدین در قالب تصنیف و ترانه‌های به جای مانده‌، مبیّن این حقیقت است که هر چند بهمن، در پرداختن به الحان فارسی می‌توانسته است موفق شود، اما دور از ذهن نیست که اگر در همان مسیر حرکت می‌کرد چه بسا در ورطه‌ی هولناک «کوچه و بازار» سقوط می‌کرد؛ و هنر ارزنده‌ی خود را تنها به رنگ و لعاب مهر‌های بازاری و تجاری در می‌آورد.

این‌که چه عواملی از سر خیر‌خواهی یا هر دلیل دیگر دست به دست هم دادند و از بهمن علاءالدین مسعود بختیاری را ساختند، و برای باز شدن دریچه‌ای به جهان پر راز و رمز ‌اصالت‌ها، این بحث در جای خود ارزشمند است. اما مهم این است که بهمن پیشانی روزگار پرخاطره و پر مخاطره‌ی ایل نگاشت و برای همیشه ماندگار ماند.

مسعود و نه بهمن با موسیقی بختیاری همان کاری را کرد که چندین سال است به موازات او هم‌درد دیگرش استاد ایرج رحمان پور با موسیقی لری ولکی می‌کند.

به قول شهریار‌:

   «نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم

   سر پیش هم آریم و دو بیگانه بگرییم»

  هرچند موسیقی در بیش‌تر نغمه‌ها و لحن‌ها به کمک شعر می‌آید و نه تنها شعر را گوارا و دل‌نشین می‌کند بلکه در فهم آسان و دل انگیزانه‌ی آن نیز مؤثر واقع می‌شود‌، ولی ادبیات شاعرانه و آفرینش‌های هنری می‌تواند به جوهره‌ی موسیقی و به درک اصالت آن نیز کمک کند.

رحمان‌پور در موسیقی لری و لکی با دو ابزار ادبیات قوی و دل‌انگیز و دیگری شناخت صحیح و درک درست از لحن‌های ماندگار‌، خدمت بزرگی به موسیقی لری و لکی کرده‌است و در نتیجه در اعتلای فرهنگ قوم خود حساب شده و درست هم‌گام استاد علی‌اکبر شکارچی که از پیشینه‌ای آکادمیک و کهن‌تر در موسیقی ایران و لرستان برخوردار است، در مسیری گام نهاده که در تکمیل تلاش‌ها‌ی این هر دو تأثیری مثبت گذاشته است.

اگر مسعود‌، تنهایی، عشق، دلهره، اضطراب و دغدغه‌ها‌ی مردان و زنان ایل را با حنجره‌ا‌ی سرشار از غنا نجوا می‌کند و آرامش نهفته در ابریشم حنجره‌ی خود را برای به اوج رساندن این دردها و حماسه‌های شور‌انگیز، مهرورزانه به فریاد«جار» وامی دارد، شکارچی لحظات سخت و حماسی مردان کوه‌نشین بختیاری را که صبر و استقامت و استواری را از موطن خویش آموخته‌اند، در قالب دردواره‌ها و حماسه‌های ناب انسانی فریاد می‌زند و فرایاد می‌آورد.

این هر سه تن تلاششان بر این بوده و هست که از ابزار و ادوات و امکانات موسیقی شهری کمک بگیرند و فرهنگ غنی و جاری ‌در کاه‌گل‌ها سیاه چادر‌های اقوام خود را متبلور سازند. و حقیقتاً که به خوبی هم موفق شده‌اند.

فریاد مسعود، مویه‌هایی است از انسانی آرمان‌خواه که نه به خود سخن می‌گوید، بلکه ترجمان هم‌ایلی‌های خود است. فریاد‌هایی آرزومندانه بر پایه‌ی آرزو‌های انسانی که تنها به سلامت نفسانی و عظمت روح می‌اندیشد. آرمان مسعود و افراد قوم او چیست‌؟

او چه می‌خواهد؟ مردان و زنان تبار او از تمامی دنیا و زرق ‌و برق‌هایش ‌چه انتظاری دارند‌؟ آیا دل به روسپی‌ها سپردن و دست بردن در کشاکش کمرگاهشان آرزویی است که بتواند مردی را به نوا و ناله وا دارد؟ به راستی این‌ها خواستی بسبار فرو رفته در ابتذال هستند که با معیارهای ارزشمند جاری در زندگی مردان و زنان اصیل ایل راهی ندارند.

کلام آسمانی حافظ را به مدد می‌گیریم:

«دلبر آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده‌ی طلعت آنم که آنی دارد»

چنین نگرشی به دنیای آرمانی و پاک انسانی است که مسعود از عمق جان می‌نالد:

«چه خووه مال بار کنه یارت وا بات بو

کمین چال زین مخملی به زیر پات بو»

چه‌قدر زیباست که فصل کوچ فرا برسد و هم‌زمان با آن به وصال یار رسیده باشی.

«چه خوش باشد که بعد از انتظاری

به امیدی رسد امیدواری»

و در این هنگامه‌ی پر شور که گویی قیامت مردان ایل را می‌سرایند و از این جهان به جهانی دیگر بار می‌افکنند، بر اسب زیبای یال افشان زین مخملی بنشینی و اقامتگاه خاطرات شیرین تابستان با شکوه عمرت را وداع گویی.

چه‌قدر زیباست که ایل در دشت دل‌انگیز و زیبای آرزوهای دیرینه‌ی خود «شین بار» رحل اقامت افکند و هم‌چون سالیان پیش دست یار چونان دسته‌ی گلی در دستت باشد و گام‌های خرامانش، قدم‌هایت را هم‌نوا شوند.

«چه خووه مال بار کنه به دشت شین بار

دست گل من دستم بو چی پار و پیرار»

آرامش نهفته در این صدا چه زیبا دل مشغولی‌های این مردان و زنان پاکدل را نجوا می‌کند؛ آن‌جا که بزرگ‌ترین آرزوهای خود را که از نیاز‌های عظیم بشری سرچشمه می‌گیرند وتا آمال و آرمان‌های اعظم انسانی پیش می‌رود، نیازمندانه می‌نالد:

«چه خووه شومهی پا تش تنگی

تا خروس خون گپ زنی وا همدولونگی»

چقدر زیبا می شود که در دامن یک مهتاب، در کنار آتش شعله‌ور و سوزان و برافروخته شب با‌شکوه عمرت را عاشق‌وار به پای آفتاب جمال معشوق نثار می‌کردی و تا هنگامه‌ی سحر در برابر حضور گسترده‌ی او به مناجات و راز و نیاز می‌نشستی.

تأمل در این ادبیات با این لحن‌های آرام و دل‌انگیز از فوران سلامت و عشق سرشار از شعر و شعور انسانی خبر می‌دهد که دغدغه‌ای جز سالم و رها زیستن ندارد؛ و زندگی را میدانی برای رقابت در همین مسیر می‌داند. اما آیا ایل نشینان به همین آسودگی به آمال و آرزوهای دیرین خود می‌رسند؟ آیا زمانه همواره با آنان سر سازگاری داشته است؟ با نگاهی عمیق به دیگر اشعار که این بار به اقتضای محتوا حماسی‌تر و برانگیزاننده‌تر می‌شوند، به این حقیقت می‌رسی که: نه. وقتی حکومت مداران مرکز نشین که همواره همه را در اسارت و بندگی می‌خواهند، تاب آزادگی و آزادواری انسان را ندارند، و عرصه را برای درست و عاشقانه زیستن تنگ می‌کنند، این بار شمشیری می‌باید آخته و ستم‌سوز که در زمین برقش و در آسمان آتشش، خواب از چشم ستمگران برباید.

«شمشیر علی مردون طلای بی غش

به زمین برق ایزنه به آسمون تش»

و این‌گونه ادبیات که بر بستر موسیقی بختیاری جاری است حکایت مردان شجاع و صبوری است که زندگی را دور از آزادگی و رهایی نمی‌پسندند و مرگ را چنین زندگانی برتر می‌شمرند.

سرزمین لرستان عمدتاً خاستگاه سه قوم لر، لک و بختیاری است. اما دامنه‌ی حضور بختیاری‌ها بسی فراتر از این است. موسیقی در سرزمین‌های بختیاری با زندگی مردم عجین است. در این سامان مردم با ساز زندگی می‌کنند و«خواندن» رسمی  دیرینه و کهن در جریان ممتد و مستمر زندگی است. در این خطه مردم با ساز به دنیا می‌آیند. با ساز زبان می‌گشایند. با ساز عروس بخت خویش را به پیشواز می‌روند و سرانجام با ساز می‌میرند. آمیزه‌ی سوز و ساز رنگ و لعابی دیگر به زندگی می‌بخشد. باید آتش به جای مانده از سحرگاهان کوچ و «مال کنون» را دیده باشی تا معنای «هجرت از خویشتن» و سوز مرگ و قیامت زمین را در دیار بختیاری نشین درک کنی و بفهمی وقتی مسعود از عمق وجود «کن کن مال‌ها» را می‌خواند، چه می گوید؛ و چگونه ذرات موسیقایی در بستر  عظیم واژه‌ها قطره قطره بر جان می‌نشیند، تا گزش آن را از عمق دل با سوزی دردناک درک کنی.

«رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل» کسی که می‌تواند فراز و نشیب روزگاران را به خوبی مویه و ققنوس وار در ناله ای و اشکی فرو پیچاند و به مردم  خویش ارزانی دارد بدون شک کاری فراتر از آواز خوانی می‌کند. ‌به همین جهت است که مسعود بختیاری را بر بهمن علاءالدین ترجیح می‌دهم، که مسعود را نه به عنوان یک خواننده یا آوازخوان، بلکه به عنوان بخشی عظیم از زندگی مردم هم قوم و قبیله‌اش می‌دانم که به خوبی سوز و ساز زندگی این مردم را به نوا آورده و سروده است.

به درستی می‌توان ایمان آورد که معشوق مسعود مانند بسیاری دیگر از «امید ورزان» گستره‌ی مهر، یک پری دریایی به جا مانده از قرون و اعصار و اساطیر است که کمترین نسبتی با زمین و زمینیان ندارد و در «شب‌ترین شب» خاطراتش رؤیایی دست نیافتنی شده است که درد وصال او به ناله و نغمه‌اش واداشته است و شراره‌ای سوزنده بر جانش افکنده.

«آی مردم به خدا دلبر من بالایی است.»

     تجلیل از مسعود بختیاری را نباید تجلیل از یک فرد دانست بلکه باید به دید بزرگ‌داشت قومی به آن نگریست که در هر شرایطی دل به آرمان‌های پاک انسانی سپرده‌اند و در سخت‌ترین لحظات روزگاران همواره دلشان تافته‌ی آتش عشق‌ انسانی بوده‌است.

«آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید

پرده‌هایش پرده‌های ما درید

هر چه گویم عشق را شرح و بیان 

چون به عشق آیم خجل مانم از آن

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است

عاقبت ما را بدان سر رهبر است»

در پایان ماندگاری نام و یاد مسعود بختیاری را پا به پای عشق آتشینش از خدا می‌خواهم و آرزو دارم ایل او هرگز بی عشق مباد!

«تا بوده چنین بوده                تا باد چنین بادا»

 

*فتح الله آسترکي
دانشجوی دوره
ی دکتری ادبیات کلاسیک آکادمی علوم تاجیکستان

منبع: هفته نامه سیمره

Advertisements

6 دیدگاه برای «فتح الله آسترکی: موسيقي بختیاری، از بهمن علاءالدین تا مسعود بختیاري»

  1. چشنواره فارابي از جدال با انديشمند جوان لرستاني باز ماند!؟

    توليد دانش در ايران پس از فروغ چراغ فناوري ،در عنايت و توجه به آن سرعت بيشتري گرفت و در اين رويكرد يك بازوي توليد دانش بومي يعني بومي سازي دانش هاي انساني_اجتماعي نيز بنا به ضرورت مورد بررسي قرار گرفت و حركاتي هرچند جزئي در اين حيطه انجام گرفت كه البته دست آورد مطلوب قابل عرضه اي نداشت و فقط در حد رأي و نظر بود اما با اين حال نگاه بارز و برجسته به اين بخش تا حال حاضر را مي توان جشنواره فارابي دانست كه در مقابل جشنواره خوارزمي وبه نيت پيشبرد علوم انساني در مقابل رشته هاي دانش بنيان تاسسي شد.
    اما با ابراز تأسف بايد عرض نمود كه اين جشنواره همچنان از هدف خود دور بوده و فقط در قلمرو نگاه هاي كوتاه و كم عمق ،صرفاً نگاه هاي آماري و تحليلي را مورد پذيرش قرار داده است كه اين يعني:
    1-از هدف جشنواره فارابي تعريف درستي ارائه نشده است.
    2-جشنواره عملاً از رهيافت به يك تعريف در ست ناتوان بوده است
    3-درك توليد بومي دانش انساني براي مسؤلين سنگين وغيرقابل دريافت بوده است.
    4-سايه ي علوم انساني ترجمه شده بر سر تفكر بومي سازي همچنان سنگيني مي كند.
    5-خود محوري و نگاه اسبتدادي به آثار توليد شده مانع از پيشبرد اين هدف است.
    6-رابطه بازي و سياسي كاري ملاك قرار گرفته است.
    7-مقام و منصب و نام ونشان ها حرف اول را مي زنند.
    و ده ها علت و دليل ديگر كه همه متوجه عملكرد بسيار ضعيف و غير علمي اين جشنواره است و آن را فاقد اعتبار و ارزش علمي كرده است.
    استاد حسن امرائي عبدُوَلي بزرگترين صاحب نظر در دانش سياست اسلامي و صاحب نظر در بومي سازي علوم انساني پس از اعلام نتايج داوري جشنواره فارابي ،به آن اعتراض نموده و صراحتاً مسؤلين جشنواره فارابي و داوران بخش علوم سياسي اين جشنواره را به پاسخگويي و مناظره دعوت كرد كه با سكوت مسؤلين و داوران مواجه شد.
    براستي چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    (البته جناب خدايي كامل اين مطلب را به آدرس ايميل شما فرستادم)

  2. «چه خووه مال بار کنه به دشت شین بار

    دست گل من دستم بو چی پار و پیرار»

    البته در اصطلاح عامیانه «دشت شیمبار» صحیح است، که در حقیقت همان دشت شیرین بهار است که نون کلمه اول قلب به میم گشته است در افواه عامه.
    با سپاس از این مقاله ی شیرین

  3. چه خوه شو مهی پا تش تنگی.
    تا خروس خون گپ زنیم وا همدورونگی.
    چه خو شو مهی پا تش چاله.
    سیر بخونی سی گلت بلال بلاله.
    بلال بلال های بلال بلال های گلم خالک وه نوفتت. تش به جونم اینهی با گفتو لفتت!!!!

  4. مقاله زیبایی بودولی یک ایراداساسی داشت ان اینکه لررابه سه بخش مجزای لرلک وبختیاری تقسیم کرده ایددرحالیکه صحیح اینستکه ماهمه لرازشعب مختلف هستیم واین نوشته هااندک اتحادماراازبین خواهدبرد

  5. سلام برنفس آفتاب شما همیشه حرف برای گفتن دراین شهر داشته وداریدوخواهش داریم که سکوت نکنیدسربلند وپیروز باشید.

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.